جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

39-راستی چی شد چجوری شد..اینجوری عاشقت شدم ؟

1391/12/21 21:13
نویسنده : 💚رستا💙
2,722 بازدید
اشتراک گذاری

، قسم به عشقمون قسم ....همش برات دلواپسم .....قرار نبود اینجوری شه.....یه  هو بشی همه

کسم .... راستی چی شد چجوری شد ...اینجوری عاشقت شدم .... شاید میگم تقصیر توست ..تا

کم شه  از جرم خودم

http://www.youtube.com/watch?v=uFiM0Dlw0yY

قسم به اشکات که هرگز ندیدمشون ..
زانیار من این آهنگو یادته .. به خدا قسم که دلم خیلی بیشتر از تو برات تنگه ...
همه چی  درست میشه... بهت قول میدم ..مثل همون روزای سختی که گذشت ....این روزام میگذاره ...

 

 برای دیدن بقیه به ادامه مطلب بروید

سلام مرغابی من
از اون شبای بدیه که خابم نمیبره ....خیلی دلم گرفته....
همین چند مین پیش داشتم با بابات حرف میزدم .....
صداش مثل همیشه نبود ،سعی داشت که خودشو خوشحال جلوه بده اما من میشناسمش ....
چشماشو نگاهشو .....
میدونی عزیزم آدما خیلی متفاوتند ....خودت وقتی وارد این دنیا بشی میبینیشون ، کم کم اطرافتو ..آدمارو دنیارو میشناسی ..
بابات جزو اون دسته از آدماست که ظاهرش باطنشو هیچ وقت نشون نمیده ... اگه یکی ببیندش و چند جلسه باهاش بشینه ...
این  کاراکترارو ازش میبینه :
ی مرد خوشتیپ، به ظاهر جدی  ، با شخصیت ، صبور ، و در بدترین شرایط   خنده رو و شوخ ... .
اگه بزرگترین غم دنیارم داشته باشه بروش نمیاره ...
اوائلی که باهاش آشنا شده بودم ، ...فکر میکردم که خیلی بی احساسه ... چون حتا از دیدن بدترین مناظر و اتفاقاتی که من گریم میگرفت و به هق هق میوفتادم ...تکون نمیخورد...انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ... ظاهرش اینجوری نشون میده همیشه.، عین فولاد محکم ، قوی ،خنثی ..
روزی  ۲۰ دفه از دستش شکایت میکردم که تو خیلی بی احساسی ...از این مردایی نبوده و نیست که  راه به راه به طرف بگن دوست دارم و عاشقتم ...
همیشه فک میکردم دلش از سنگه تا وقتی که درونش ، وجودش و باطنش رو شناختم ...
بابات خیلی مرد قوییییه ..... حتا شاید از فولادم آب دیده تر و قوی تر ... تنها کسی که اگه یه وقتی من نباشم .،  و تو هیچ پشت وانه ای ، نه مالی و نه امنیتی داشته باشی میتونم بعد از خدا تورو با آرامش بهش بسپارم و خیالم راحت باشه که بلایی سرت نمیاد و حتا آبم تو دلت تکون نمیخوره ....
بابات مثل یه کوه بلنده ، کسی که انقدر تو زندگیش زجر و سختی کشیده که سختیهای این دنیا واسش بی معنیه اون چیزایی که پیش چشم من یه دنیاست براش مثل یه قطره آبه ...
بابا و مامانت باهم یه دنیا فرق دارن گل نازم ....
مامانت تو یه خونواده ای بزرگ شده که از بچگی هرچی میخواست فراهم بود .... بذار خیلی راحت بهت بگم که وض خونواده ی مادرت خوبه ...از بچگی تا وقتی که بزرگ بشم یه زره هم سختی نکشیدم ... شاید بدترین شرایط عمرم ... اون روزی بود که مدرسمون تطیل شده بود و من جلوی در  مدرسه تو آفتاب یک ساعت معطل شدم چون بابام تصادف کرده بود و دیر امد دنبالم و من کلی تو آفتاب حالم بد شده بود و وقتی هم امدم خونه به مامان بابام قر زدم...
اره نینی خودم ، ... خیلی ساده بگم که مامانت از کودکی  یه دختر لوس نازنازی نازپرورده بود که هرچی میخواست واسش فراهم بود و باد و آفتاب و مهتاب  بهش نخورده  بود...
بابات دقیقا نقطه ی عکس این ماجراست ....
شاید تو زندگیش فقط سختی و بیچارگی کشیده اما دلش به اندازه یه  اقیانوس روشنه ...چیزایی که برای من درداوره برای اون مثل بازی بچگانست ...
از بچگی تو دشت و بر و بیابون کار میکرد .زمان بچگیهاش تو یه گاوداری بزرگ کار میکرد .. خونوادش خیلی پولدار نبودن ... ..
یه بر bahsemun  سر ترس واقعی بود . من یه خاطره داشتم مربوط به اینکه یه شب که ۱۰ سالم بود تو خونمون تو تهران تنها بودم ، قبلش یه فیلم ترسناک هم دیده بودم و مامان بابام ساعت ۶ عصر رفتن مهمونی و من نرفتم ... ساعت ۱۰ شب هم برگشتن و از ساعت ۹ برقها رفته بود و من سنکوب کردم تا بیان ....
میدونی بابات چیکار کرد ؟ خندید و گفت که اینا ترس نیست و خاطره ی خودش رو تعریف کرد
اینکه یه بار با پدر بزرگش که صاحب گاوداری بوده ساعت ۶ رفتن انجا وسط یه بر و بیابون بی آب و علف خارج شهر .. برای بابا بزرگش یه کاری پیش میاد و مجبور میشه اونو که یه بچه ۸ ساله بوده ول کنه و قول داد که سری برگرده ... اونم قبول میکنه که اونجا بمونه ..۲ ساعت میگذره بابا بزرگ نمیاد .. ۳- ۴ -۵ ساعت میگذره بازم نمیاد ... هوا عین قیر تاریک شده بود ، باد میوزید و تو اون بر و بیابون جز یه فانوس کوچیک چراغ دیگه ای نبوده ... تعریف میکرد که از ترس رفت یه گوشه جلوی در گاوداری نشست و پاهاشو جم کرد تو سینش و مچاله چسبید به در و برای خودش شعر  میخوند تا نترسه ... نمیخواست به این فک کنه که بابا بزرگش اونو وسط اون بیابون فراموش کرده ... یهو حس کرد که یه چیزی داره از پشت کشیده میشه به بلوزش و کاپشنش که با طرزه نشستنش به اون صورت. از پشت یه مقدار بالا رفته بود.
یه چیز سفت و سخت و سرد ..اولش یه مقداری مکس میکنه اما متوجه میشه که اون چیز سفت و سرد داره حرکت میکنه و میره به سمت زیر پاهاش ... یه هو بلند میشه و از جا میپره و فانوس رو برمیداره میبینه یه مار بزرگ سیاه با نیشهای درامده اونجاست و اون بوده که چند ثانیه  پیش پوست تنش رو لمس کرده ...بچه انقدر وحشت میکنه که چراغ از دستش میوفته و بدو به سمت خلاف جهت فرار میکنه ... .. بیچاره تعریف میکرد که نمیدونست چقدر بدون مکس دویده ... آخر سر هم فامیلاشون با یه سری دیگه نصف شب میان دنبالش و اونو که از ترس و سرما رنگ به رو نداشته میبرن خونه و ماجرا هم اینجوری بوده که بابا بزرگش تو راه تصادف میکنه و کلا یادش میره که یه بچه ای رو هم وسط بیابون همینجوری ول کرده تا نصف شب که میان دنبالش ... وقتی که بابات این داستان رو تعریف میکرد فقط داشتم حالشو تصور میکردم ، حتا یه لحظه دلم به حالش سوخت ...
من چی تجربه کرده بودم و این همه واسم دردناک بود و اون چی ...
به قول مادر بزرگم گفتنی:
هردو ترسند اما این کجا و آن کجا ....
این یکی از خاطرات زندگی سخت بابات بود مردی که از تمام دنیا حاضرم زندگیمو براش بدم ...
بابات امروز وقتی که گوشی رو برداشتم بدون درنگ گفت که دوست دارم و دلم برات خیلی تنگ شده، دوربتون خیلی سخته رستا، خیلی تنهام   ...
اشک تو چشمم حلقه زد ...
هیچ وقت این جمله هارو به زبون نمیاره  ، .من میشناسمش ... به غیر از اون روزی که واقعا کم اورده باشه و حالش خیلی بد باشه...
نگاش که کردم تو چشماش یه دنیا غم بود، چشمایی که من عاشقشونم ...
میخام بهت بگم که زانیار عزیزم ..تو هیچوقت تنها نیستی حتا اگه دنیا هم مخالف بودن ما باهم باشیم ...همون دنیارم به خاطر بودن باهات ول میکنم ، تو همه چیز منی ،خیلی دوست دارم به اندازه ی ابدیت ... مثل همیشه که تو دوران سختیها بهت میگفتم که غصه نخور من هرگز تنهات نمیزارم ..بازم همینو میگم :
غصه نخور عشقم من هیچ وقت تنهات نمیزارم ، همه چی درست میشه زانیار من

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

آتيلا جون و مامان شيما
13 اسفند 91 18:06
سلام رستا جان
خوبي عزيزم...
خانومي من براي اولين بار خيلي شانسي وارد خونه ي مجازي قشنگت كه پر از احساسات صاف و صادقانته شدم...
تقريبا ميشه گفت كم و بيش تمام پست هاي وب رو خوندم...
آرزو ميكنم سالهاي سال با ني ني نازت و همسرت ب خوبي و خوشي روزگار بگذروني...
عزيزم من هم با خود نازنينت هم سن هستم...
اميدوارم بتونيم دوستهاي خوبي واسه هم باشيم...
مواظب خودت و سيب كوچولو باش...



ممنونم عزیزم خیلی لطف داری بهم .. منم از آشناییت خیلی خوشحالم ... حتما میام پیشت عزیزم
یاسمن
13 اسفند 91 22:54
سلام خانومی ... واقعا چه قصه ی متأثر کننده ای ... شوشوت خیلی مرده ...قدرشو بدون ... معلومه که زندگی خیلی سختی داشته .... واستون دعا میکنم که یه عمری کنار نینیتون به خوبی و بی دردسر زندگی کنید عزیزم



مرسی یاسمن جون
sahar
13 اسفند 91 22:57
سلام رستا جون ... چقدر وحشتناک ، آخه چطوری دلشون اومد بچه ی به اون کوچکی رو وسط بیابون ول کنن ... الاهی بمیرم واسش ...چقدر بچه ترسیده بود اونمقه ...من که بودم سکته میکردم


خدا نکنه عزیزم
یک دوست
13 اسفند 91 23:01
چقدر ناراحت کننده.....تو هم خودتو اذیت نکن عزیزم ایشالا به قول خودت همه چی درست میشه در عوض یه همچین مردی آینده ی خیلی روشنی داره....بر عکس پسرای این دوره و زمونه که خیلی سوسولن...به نظر من اتفاقا پسرا با تجربه ی همچین سختی هایی مرد میشن ایشالا همیشه کنار هم خوشبخت باشید خانومی


مرسی
الهه مامان الینا
13 اسفند 91 23:09
عزیزم ، ... از طریق وب گردی خیلی اتفاقی باهاتون آشنا شدم، داستان نینی دار شدنتون و زندگیتونو کماکان خوندم ...خیلی جالب و متفاوت بود...
به خاطر شرایط خودتون و شوهرتون ناراحت شدم ،،
ایشالا همه چی درست میشه... مهم اینه که با عشق ازدواج کردید ،.. من و شوهرم هم ۲ سال باهم دوست بودیم و الان باهم دیگه یه زندگی عاشقانه داریم با یه دختر ناز که ثمره ی عشقمونه
خیلی کنجکاو شدم بدونم که شوهرت کجاییه ..نوشته بودی که تهرانی نیست:؟
راستی خودتم خیلی نازی عزیزم ،هزار ماشالله .نینی به خودت بره خیلی ماه میشه ....


مرسی عزیزم نظر لطفته ،،دختر شما هم خیلی ماهه ،،.،.. خدا زندگیونو عاشقانه تر کنه
شوهر من کرده
الناز جان
13 اسفند 91 23:12
چقدر ناراحت کننده ....بچه ی ۸ ساله .....وای اون تیکه ی مارش خیلی بد بود .... زهرم ترکید چه برسه دیگه به یه بچه ی ۸ ساله
خدا پایدارنده ی عشقتون باشه عزیزم


مرسی عزیزم
eHlam
13 اسفند 91 23:22
چه آهنگ قشنگی!!! کلی احساسی شدم، منو برد به یه خاطراتی که نگو.........


الهام از دست تو!!!!!
مامان سبحان جون
14 اسفند 91 1:59
سلام عزیزم امیدوارم همسر مهربانت همشه مثل یه کوه پشت س شماو نی نی خوشملتون باشه


سلام ،خیلی از لطفتون ممنونم ، امیدوارم همسر شما هم همیشه سایش رو سر شما و سبحان جون باشه
یه نی نی توو خواب و رویا
14 اسفند 91 14:29
فقط میتونم بگم رستا جون خیلی دوست دارم


منم خیلی دوست دارم عزیزم
مامان هدیه
16 اسفند 91 10:19
سلام عزیزم........همینطور هاج و واج موندم.....آفرین به هردوتاتون
خدا تا ابد خوشبختتون کنه


مرسی مامان مهربون . شما هم ایشالا همیشه خوشبخت باشید
مهسا مامان نورا
16 اسفند 91 20:51
سلام رستا جون من هم از اشناییتون خوشحالم از این که مارو لینک کردید ممنونم چخه اتفاق وحشتناکی الهی واسه هیچ کس پیش نیاد مخصوصا یکی مثل من که خیلی از این چیزا میترسم .امیدوارم که همیشه عاشقانه در کنار هم زندگی کنید.:


خیلی از لطفت ممنون مهسا جون ، دختر گلتون رو ببوس